السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
181
سيره معصومان ( فارسي )
ابن هشام و طبرى مىنويسند : خداوند در شبهاى زمستانى بسيار سرد بادى بر مشركان وزانيد و ديگهاى آنها را واژگون و چادرهايشان را ويران ساخت و اين همان سخن خداى تعالى است كه فرمود : « يا أَيُّهَا الَّذِين آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّه عَلَيْكُم إِذْ جاءَتْكُم جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِم رِيحاً وَ جُنُوداً لَم تَرَوْها . » « 241 » چون اختلاف كار مشركان و آن چه خداوند در پراكنده ساختن جماعت آنان كرده بود ، به گوش پيغمبر ( ص ) رسيد ، فرمود : چه كسى حاضر است برود و بنگرد كه اين قوم چه مىكنند و سپس بازگردد ؟ رسول خدا ( ص ) بازگشت او را تضمين مىكند و از خدا مىخواهم كه در بهشت رفيق من باشد . از شدت ترس و گرسنگى و سرما ، هيچ كس خواستهء آن حضرت را اجابت نكرد . حذيفة بن يمان گويد : چون كسى داوطلب اين مهم نشد ، پيغمبر ( ص ) نام مرا خواند و من چارهاى جز برخاستن نداشتم . پيغمبر ( ص ) به من فرمود : برو و در ميان لشكريان دشمن خود را داخل كن و ببين چه مىكنند ؟ با آنها سخنى مگو تا پيش ما بازگردى . من در ميان لشكريان دشمن رفتم . باد با آنها مىكرد آن چه را كه مىكرد . ديگ و آتشى بر آنها بر جاى نمىنهاد و چادر و خيمهء آنها را ويران مىساخت . پس ابو سفيان برخاست و گفت : اى جماعت قريش ! هر كس بنگرد ببيند كنار دستى او كيست ؟ من دست مردى را كه كنارم بود گرفتم و پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : فلانى پسر فلانى . سپس ابو سفيان گفت : به خدا سوگند كه شما در جاى مناسبى ، مقام نگرفتهايد . شتران و اسبان ما نيست و نابود شدند . بنى قريظه هم با ما مخالفت كردند و از دست اين باد به بلايى دچار آمدهايم كه مىبينيد . پس به سوى مكه بكوچيد كه من خود بدان سو راهىام . سپس بر شتر خويش كه عقال آن را نگشوده بود ، سوار شد و با تازيانه بر او زد تا برخيزد . شتر بر سر دست و پا ايستاد به خدا سوگند ابو سفيان همان طورى كه روى شتر نشسته بود عقال شترش را گشود . و اگر رسول خدا ( ص ) با من پيمان نبسته بود كه دست به كارى نزنم هرآينه او ( ابو سفيان ) را مىكشتم . سپس نزد رسول خدا ( ص ) آمدم و او را از آن چه رفته بود ، آگاه كردم . غطفان از كار قريش مطلع شدند و به ديار خويش بازگشتند . چون صبح فرا رسيد رسول خدا ( ص ) با مسلمانان از خندق بيرون آمده به سوى مدينه حركت كردند و سلاح خود را بر زمين نهادند .
--> ( 241 ) احزاب / 9 ؛ اى كسانى كه ايمان آورديد نعمت خدا را بر خود ياد آريد آن دم كه سپاهى سوى شما آمد و بادى و سپاهى كه نمىديديد بر ضد آنها فرستاديم . . .